
بعد از اتفاقات اخیر، دستم به قلم نمیره. گاهی انقد خسته میشم که به هیچی فکر نمیکنم.
با تمام وجود احساس پیری میکنم. بدخلق و تند شدم و اینو از رفتارم تو دانشگاه متوجه میشم.
چند روز پیش 6 خط شعر آزادی که تو کتاب شعر و داستان چاپ شده به دستم رسد.
فردای همون روز زنگ زدن گفتن جشنواره استانی سوم شدی و فردا باید برم اختتامیه.
دلم میخواد ساعت ها و روز ها و ماه ها و سال ها بنویسم و تموم بشم.
دلم میخواد فریاد بزنم : هااااااااای مردم... من....بعد از این همه صبوری کم آوردم.
آهای ((خوبِ)) محترم دست اتفاق را بگیر و بیفت....
منتظر جوجه خواهرمم.
حس درس نیست.
آقای ساکت رفته برا جوجه لباس گرفته ، یه ملوانی و یه صورتی.
انقد دیروز این صورتی رو می دیدم و میخندیدم ، خواهرمم هی توجیه میکرد که شاید از این خوشگلتر نبوده...
دلم تابستون بی دغدغه میخواد که فقط بخوابم.
دلم ... هیچی
20...ما را در سایت 20 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131